تبليغاتX
ورود ممنوع زشته - فرزند ناخواسته یک حقیقت تلخ

ورود ممنوع زشته

بهترین اهنگهای مجاز و غیر مجاز و حرفای ازادانه با کلی عکس مامان

فرزند ناخواسته یک حقیقت تلخ

ـ خوب کجا بریم؟

 ـ معلومه دیگه.برو بیمارستان

ـ اخه هنوز کمی وقت داریم

ـ ممکنه بخوان برا عمل امادم کنن برو

من رانندگی می کردم حس عجیبی پاهایم را سست کرده بود.انگار نیرویی از غیب سعی داشت که مانع رفتن ما بشه.در سرم هزار تا فکر بود . احساس گناه احساس تنفر از خودم.احساس عشق به فرزند کوچکی که می خواستیم مثل دو جلاد وحشی اونو به قتل برسونیم.اخه اون تنها گناهش این بود که یه خواهر شیر خوره داشت و بدون دعوت پا به این دنیای بی رحم گذاشته بود.اخه اون زیادی بود میون این همه ادمهای جورواجور که تو این دنیای بزرگ هستند فقظ جا برا اون یکی کم بود.سرم داشت منفجر میشد.

 

وارد بیمارستان شدیم. جلوی میز پذیرش ایستادیم باید اول مبلغ مورد نظر رو پرداخت می کردیم.پول زیادی همراه نبرده بودم یعنی نداشتم که ببرم. با خواهش و التماس مینا رو اونجا بستری کردم تا بقیه پول رو تا پایان ساعت اداری جور کنم. پرستار وارد اتاق شد و یک جفت دستکش و مسواک و خمیر دندان در کیسه ای داد و بدون هیچ توضیحی رفت.

او باید در عرض نیم ساعت اماده مید و به اتاق عمل میرفت.وثانیه ها پشت سر هم میگذشت و من احساس می کردم که خودم قراره کشته بشم .من تموم اون نیم ساعت رو گریه کردم و خواهش و التماس کردم اما اون مصمم تر از اونی بود که فکر می کردم.

بالاخره مینا را به اتاق عمل بردند و من پشت اون درهای لعنتی موندم و این تلخترین انتظار من در تمام عمرم بود.

سیگاری روشن کردم مدام زیر لب دعا میکردم و از خدا می خواستم تا معجزه کنه .از خدا می خواستم حداقل همسرم به سلامت از اتاق عمل بیاد بیرون. با باز شدن ناگهانی در نقش بر زمین شدم یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟

.از قرار معلوم قلب بچه در اومده بوده ودکترا از این موضوع خبر نداشتن یعنی تا وقتی که ما ازمایش دادیم  خبری نبود و فقظ یه نظفه بود.دکترام فکر نمی کردن که به این زودی قلب بچه در بیاد و بدون ازمایش اونو به اتاق عمل بردن اما وقتی کتر متوجه شد. برای میناتوضیح داده بود که قلب جنین در اومده و کشتن اون گناه بزرگیه و قتل نفس محسوب میشه.

مینا هم در اخرین لحظات از گناه بزرگی که داشت گریبانشو می گرفت منصرف شد و به اصرار دکتر که می گفت این کار برای خودتم ضرر داره قبول کرد از این کار صرف نظر کنه هنگامی که مینا داشت این چیزا رو  در حالیکه گریه می کرد برای من تعریف می کرد من داشتم به این فکر می کردم که وقتی فرزندم بزرگ شد و فهمید که یه  روزی ما قصد کشتن اونو داشتیم چه احساسی نسبت به ما پیدا می کنه.به ظور حتم از ما متنفر میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 4:4  توسط ایدا  |